خرید بک لینک

چند سال پیش برای یک پروژه مدرسه با یکی از دوستان مادربزرگم مصاحبه کردم و از او پرسیدم چه حسی داره هر روز صبح از خواب بیدارشی و ببینی به مرگ نزدیکتر شدی؟ او جواب داد: ” چه حسی داره از خواب بیدارشی و تظاهر کنی که چنین اتفاقی قرار نیست بیافته؟ “

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 15:37

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 15:37

شهادت مرد هیزم شکنی که در کلانتری ازاو بازپرسی شده بود. بله آقا من بودم که جسد را پیدا کردم. امروز صبح که طبق معمول برای بریدن اندازه مقرری چوب به جنگل میرفتم جسد مزبور را در بیشهای که در گودی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 15:37

ﺷﺨﺼ ﺑﺎ ماشین ﺷﺨﺼﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎ بیرون ﺷﻬﺮ، ﺭﻭ ﺗﻪﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺮﺩ ﻮﺎﻧ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﺪﻥ ﺍﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻮﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 15:37

چند سال پیش فردی بود که شغل قضاوت را رها کرده بود و معلم شده بود یه روز یکی از دوستای معلم ازش می پرسه:شما که قاضی بودید چرا رها کردید و معلم شدید؟ ایشون جواب میدن: چون وقتی به مراجعینم و مجرمینی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 15:37

یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد، چیزی برای خوردن به دست نیاورد. گله های گوسفند و بز از کنارش می گذشتند.گرگ هم از جایی که مخفی شده بود، حرکت گوسفندها و بزهای خوشمزه را می دید،اما جرئت نداشت که از کمین گاهش بیرون بیاید. زیرا هر گله ای دو سه نفر چوپان داشتو چند تا سگ هم همراه گله بود. گرگ می دانست که اگر سر و گوشی نشان بدهد،دندان تیز سگ های گله و چوب و چماق چوپان ها در انتظارش است. گله ها که از جلو چشم های گرسنه ی او عبور کردند، گرگ از مخفی گاهش بیرون آمدو به طرف جوی آب رفت و با خودش گفت: « حالا که چیز دندان گیری برای خوردن پیدا نکرده ام،بهتر است کمی آب بخورم تا شکم گرسنه ام این قدر قار و قور نکند.» وسط راه، فکر کرد که بهتر است از آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 10:17

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای . می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟”کارمند تازه وارد گفتادامه مطلب

برچسب: اثرچارلز, نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامهای بدین مضمون نوشته است: میخواهم در آنچه اینجا میگویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوشاندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.آرزوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میکرد. گدایی از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میکنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبان من بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

توماس ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش هزینه میکرد که ساختمان بزرگی بود.این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل میگرفت تا آادامه مطلب

برچسب: آزمایشگاه, نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

مرد دیروقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود: ‐ سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟ ‐ بله حتمأ. چه سئوالی؟ ‐ بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ دا د: این به تو ارتباطی ندارد .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:09

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.سخنران بادکنکها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 8:26

توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود

یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 2:32

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟- نه- مطمئنی؟- نه- چرا گریه می کنی؟- دوستام منو دوست ندارن- چرا؟- چون قشنگ نیستم- قبلا اینو به تو گفتن؟- نه- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم- راست می گی؟- از ته قلبم آرهدخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هایش را پاک کرد؛ کیفش را باز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی