نزدیک تر !! - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 15:37
چند سال پیش برای یک پروژه مدرسه با یکی از دوستان مادربزرگم مصاحبه کردم و از او پرسیدم چه حسی داره هر روز صبح از خواب بیدارشی و ببینی به مرگ نزدیکتر شدی؟ او جواب داد: ” چه حسی داره از خواب بیدارشی و تظاهر کنی که چنین اتفاقی قرار نیست بیافته؟ “
gladiator-hans zimmer - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 15:37
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پ
بیشه - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 15:37
شهادت مرد هیزم شکنی که در کلانتری ازاو بازپرسی شده بود. بله آقا من بودم که جسد را پیدا کردم. امروز صبح که طبق معمول برای بریدن اندازه مقرری چوب به جنگل میرفتم جسد مزبور را در بیشهای که در گودی ک
چوپان - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 15:37
ﺷﺨﺼ ﺑﺎ ماشین ﺷﺨﺼﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎ بیرون ﺷﻬﺮ، ﺭﻭ ﺗﻪﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺮﺩ ﻮﺎﻧ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﺪﻥ ﺍﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻮﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍ
قاضی - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 15:37
چند سال پیش فردی بود که شغل قضاوت را رها کرده بود و معلم شده بود یه روز یکی از دوستای معلم ازش می پرسه:شما که قاضی بودید چرا رها کردید و معلم شدید؟ ایشون جواب میدن: چون وقتی به مراجعینم و مجرمینی که
مثل بابات شدی!! - تاریخ: 1396/9/5 ساعت: 10:17
یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد، چیزی برای خوردن به دست نیاورد. گله های گوسفند و بز از کنارش می گذشتند.گرگ هم از جایی که مخفی شده بود، حرکت گوسفندها و بزهای خوشمزه را می دید،اما جرئت نداشت که از کمین گاهش بیرون بیاید. زیرا هر گله ای دو سه...
کارمند تازه وارد ، اثرچارلز هانل - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 10:09
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای . می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟”کارمند تازه وارد گفت
نامه 24 ساله - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 10:09
یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامهای بدین مضمون نوشته است: میخواهم در آنچه اینجا میگویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوشاندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.آرزو
اشک رایگان - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 10:09
یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میکرد. گدایی از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میکنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبان من بود
آزمایشگاه - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 10:09
توماس ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش هزینه میکرد که ساختمان بزرگی بود.این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل میگرفت تا آ
یک ساعت - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 10:09
مرد دیروقت ، خسته از کار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود: ‐ سلام بابا ! یک سئوال از شما بپرسم؟ ‐ بله حتمأ. چه سئوالی؟ ‐ بابا ! شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ دا د: این به تو ارتباطی ندارد .
آن سوی پنجره - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 10:09
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنه
بادکنک و حکمت - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 8:26
سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.سخنران بادکنکها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به
هرچه شود به نفع ماست - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 2:32
توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور ولی عاقل بودیه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود ادامه مطلب
محبت - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 2:32
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟- نه- مطمئنی؟- نه- چرا گریه می کنی؟- دوستام منو دوست ندارن- چرا؟- چون قشنگ نیستم- قبلا اینو به تو گفتن؟- نه- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم- راست می گی؟- از ته قلبم آرهدخترک بل...
زود قضاوت نکن - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 2:32
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد... . مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت ر...
مرد بی جان - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 2:32
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمیروی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیواریک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زددر پس کورسوی ن...
باران - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 2:32
پنکه سقفی آرومتر از همیشه در حال چرخش بود تا شاید بتونه کمی ازهوای خشک و گرم کلاس رو خنک کنهاما افسوس که تلاشش بیهوده بود بچه ها گرمازده و بیرمق پشت نیمکت های چوبی و شکسته در کلاسی که بیشتر شبیه یک منطقه جنگ زده بود نشسته بودند هوا گرم تر از اونی بود که بچه ها حال درس گوش دادن رو داشته باشند اون کلا...
قهوه مودب - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:12
يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۸ ب.ظ علی گلپایگانی ﺯنی ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺮﺍﻟﻴﺎ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻭ ﺿﻤﻨﺎﻭﺍﺩﺍﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺑﺘﮑﺎﺭﯼ ﺑﺨﺮﺝ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻧﺤﻮﻩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﯼ ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ:ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ = ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﻟﻄﻔﺎ = 4 ﺩﻻﺭﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﻨﺖﺻﺒﺢ ...
چگونه می بینی؟ - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:12
پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ق.ظ علی گلپایگانی ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ...